یوزپلنگانی که با من دویده‌اند

  • امتیاز این کتاب در امتیاز کتاب یوزپلنگانی که با من دویده‌اند در گودریدز : 3٫68
عنوان اصلی : یوزپلنگانی که با من دویده‌اند
نوع کالا: عمومی
پدید‌آورنده: بیژن نجدی
موضوع: ادبیات ایران
ناشر: نشر مرکز
بازه سنی: بزرگسالان
زبان: فارسی
قطع: رقعی
نوع جلد: شومیز
سال انتشار: 1398
نوبت چاپ: 41
وزن: 140 گرم
تعداد صفحات: 88
قیمت: 23,500 تومان
شابک: 9789643050108
  • وضعیت: موجود
تحویل سفارش شما به پست و پیک، یک روز کاری پس از پرداخت
پیوند کوتاه:
  • درباره‌ی کتاب
  • کتاب مجموعه‌ای از ده داستان کوتاه از بیژن نجدی است. مجموعه قشنگیِ که به سفارش یکی از دوستان خوندمش و از خوندنش هم راضی هستم. داستان‌ها هم همگی در شمال کشور اتفاق می‌افتند. سپرده به زمین: داستان زن و مردی که بچه‌دار نمی‌شوند. این داستان تقدیم شده به شمس لنگرودی و خوبِ ذکر کنیم این دو نفر دوست صمیمی بودن و شمس نیز توی مصاحبه هاشمی گه نویسنده موردعلاقه‌اش آقای نجدی هست. داستان خیلی قشنگیِ استخری پر از کابوس: در مورد مردی که یک قو را کشته. خیلی قشنگِ روز اسب ریزی: از زبان اسب مسابقه‌ای که به گاری بسته می‌شود. فوق‌العاده بود تاریکی در پوتین: مردی که فرزندش مرده. بد نبود شب سهراب کشان: پسر لآلی که می‌خواهد پایان ماجرای رستم و سهراب را بداند. خیلی قشنگِ چشمه‌ای دکمه‌ای من: داستان از زبان عروسکی که در جنگ از صاحبش دور شده. قشنگِ مرا بفرستید به تونل: دکتری که می‌خواهد صداهای خفته مغزش را بشوند. خیلی قشنگِ خاطرات پاره‌پاره دیروز: دیدن یک آلبوم عکس قدیمی و مرور خاطرات. بد نبود سه‌شنبه خیس: دختری که رفته تا شاهد آزاد شدن پدرش از زندان باشد. چشم‌انتظاری و امیدی که در بی‌خبری هست را خیلی قشنگ تشریح کرده گیاهی در قرنطینه: پسری که بیماری عجیبی می‌گیرد و به کتف او قفل وصل می‌کنند. قشنگ بود آقای نجدی در خاش به دنیا او مده و در لاهیجان فوت کرده و کارشناسی ارشد ریاضیات داشته و تدریس می‌کرده و برای این کتاب جایزه گردون را گرفته و بعدها جایزه منتقدان و نویسندگان مطبوعات هم نصیب او شد. قسمت‌های زیبایی از کتاب نگاه مرتضی روی شوفاژ بود و داشت فکر می‌کرد که بخاری بدون شعله به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. ته آب چطور می‌شود فهمید امروز چندشنبه است؟ روی ترازو به عقربه‌ای نگاه کرد که زیر پاهایش تا کنار عدد 49 رفته بود و این یعنی اینکه اگر طاهر به دنیا نیامده بود و یا همان لحظه می‌مرد و کسی جسدش را می‌سوزاند، زمین 49 کیلو سبک‌تر، می‌توانست خورشید را دور بزند. به مادر طاهر مار جان می‌گفتند و این در دهکده‌هایی پر از درخت زیتون یعنی مادری عزیزتر از زمین و زیتون.

  • برچسب‌ها

نظرات کاربران

    تا‌کنون دیدگاهی برای این کالا ثبت نشده است، شما اولین نفر باشید...

      کتاب‌های دیگر این پدید‌آورنده

      این کتاب‌ها هم برای شما جذاب خواهند بود


      با عضویت در خبرنامه کاواک از اخبار وبگاه و پیشنهادهای ویژه مطلع شوید.